تبليغاتX
مهمون تازه وارد

مردی شنید که کیمیاگری در صحرایی، حاصل سالها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را، سنگی که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.

 به فکر افتاد که این سنگ را پیدا کند و ثروتمند شود.

 به صحرا رفت. نمی دانست حجر کریمه به چه شکلیست و از این رو هر سنگی را که می یافت به گیره ی کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.

یک سال گذشت. و سالی دیگر هم. هیچ اتفاقی نیفتاد. اما مرد همچنان در جستجو بود. جستجوی سنگ جادویی.

 دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی دیگر را پس از سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید، بی آنکه توجهی بکند به آنچه انجام می داد.

 یک شب، قبل از خواب، متوجه شد که گیره کمربندش به طلا تبدیل شده است! اما کی؟ کدام سنگ؟ شب یا روز؟

  مدت ها بود به حاصل تلاشش توجهی نکرده بود.

 چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود، به مشقتی مألوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.

چیزی را که قبلاً یک ماجرا بود، به اعمال شاقه بی حاصل تبدیل شده بود.

 راه را درست انتخاب کرده بود، اما به معجزه ای که منتظرش بود، توجه نکرده بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:21 توسط مرجان |


 

انا لله و انا اليه راجعون

«خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.

خسرو شكيبايي

 

روحش شاد و يادش گرامي باد

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:24 توسط مرجان |


من این موقع صبح اصلا اشتها ندارم.نمی تونم صبحانه بخورم!

نگاهش رو از روی استکان چایی با حالت قهر به ساعت دوخت و در حالی که شاکی به نظر می رسید گفت:نگا کن.هنوز شیش نشده.ببین هوا چقدر تاریکه...می دونی من چقدر از تاریکی بدم میاد.اصلا می دونی تقصیر توئه اگه یه کم اصرار کرده بودی طرف خونه رو به ما اجاره می داد اونوقت لازم نبود من برای رفتن به اداره ساعت شیش از در خونه بیام بیرون...توی سرما...توی این تاریکی...

همسرش سعی کرد لبخند بزنه.به نق نق های زنش عادت کرده بود.گفت:در عوض اینجا بزرگتره.ببین یه میز چهار نفره توی آشپزخونش جا گرفته. آخرین واحدش هم اجاره رفت.خدا کنه اینم مثل بقیه همسایه ها خوب باشه.



- لا اقل اگه یه ماشین می گرفتی مجبور نبودم صبح به این زودی پاشم.به خدا بدبخت ترین آدما هم الان یه چهار چرخه دارن..

- می دونی به نظرم همسایه جدیدمون یه نوازنده باشه.دیروز دیدم که یه پیانو بزرگ سه پایه سیاه رو می بردن داخل.می گن تنهاست.زن و بچه نداره.فکر کنم از اون استادای پیر باشه که...

- برو بابا حوصله داری.حالا از این به بعد باید صدای دینگ دینگ پیانو رو هم تحمل کنم.وااای چرا هوا روشن نمیشه.پاشو همه چراغارو روشن کن قلبم گرفت!

مرد از جا بلند شد.دوتا لوستر پنج شاخه و یک آباژور پایه بلند رو روشن کرد.

- آخیش...لا اقل حالا جلوی پامو می بینم.ناهارت یادت نره ها.من رفتم.اگه خوردم زمین تقصیر توئه.خیابونا یخ زده.هوا هم که تاریکه...

در بسته شد.

توی حیاط همسایه جدید رو دید.آروم به هم سلام کردن.پیر نبود.یه مرد جوان.خوش لباس.صورت اصلاح کرده.با بوی خوش ادکلن و یه عینک بزرگ.همسایه لبخند قشنگی زد و گفت:صبح زیباییه.سرد و زمستونی.بیرون حتما یخبندونه.من همسایه جدید شما هستم.به زودی میام و با همه آشنا میشم.

حس عجیبی در صدای مرد همسایه بود.حسی آشنا.حس زندگی...

-خوشحال میشیم.تشریف بیارید...شما هم مثل من مجبورید صبح به این زودی از خونه بزنید بیرون.ماشینم که ندارید.هوا هنوز روشن نشده.من از تاریکی متنفرم.

مرد همسایه دوباره لبخند زد.با یک حرکت عجیب در رو باز کرد و گفت:من از سمت چپ می رم شما؟

-من می رم ایستگاه اتوبوس.سمت راست...

-پس تا بعد...روز خوبی داشته باشید...خدانگهدار



از چیزی که دید قلبش فشرده شد.دستاش شروع به لرزیدن کرد.حالت تهوع بهش دست داده بود.همونجا روی یخ ها نشست.از خودش بدش اومد.از خودش که گفته بود از تاریکی متنفره...

از زیر پالتوی گرون قیمت مرد همسایه یه عصای سفید بیرون اومد.

مرد همسایه با صدای زیبایی زمزمه می کرد: یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:20 توسط مرجان |



آن‌قدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه می‌گذاشت و
 در فصول دیگر کلاه‌شان را بر می‌داشت.

همیشه می‌گفت تو نیمه گم شده من هستی؛ وقتی ترکم کرد فهمیدم که
از شوق پیدا کردن نیمه گم شده‌اش, خودش را گم کرد!

برای‌این‌که پرنده خیالش به پرواز در نیاید، با‌‌‌لهایش را چید.

از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند.

آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.

گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند .

به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند .
قناعت را بايد از سفره هفت سين ياد گرفت كه سالهاست تعداد سين هايش تغيير نكرده است

آدم ها وقتي به آسمان خوشبين بودند هواپيما ساختند و وقتي بدبين شدند چترنجات را
آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد.

 آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدن
 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:49 توسط مرجان |


 
 
پيرزن با شور و شوقي وصف ناپذير، نقشه‌هايي را كه سالها به آن فكر كرده بود عملي كرد.

خانه‌ چند طبقه‌اش را فروخت و براي هر يك از فرزندانش آپارتمان مستقل خريد تا راحت زندگي كنند.

طبق نقشه‌هايش قرار بود به نوبت ميهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد.

مادر

يكي از روزها، خواهرها و برادرها تصميم گرفتند به بهانه پارك، بيرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتي برگشتند، پيرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.

 فرهاد معماري

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:1 توسط مرجان |